تبليغاتX
نقش روی قلمدان من
شرح این قصه مگر شرم براید به ز بان... ور نه پروانه ندارد ز سخن پروایی

            زمان گذشت و گذشت  و خواهان گذشتن است

خدا خواب است ودر خوابی بس هزاران ساله رفته است .کسی خبر از منزلگاهش ندارد که بیدارش کند و بگویید ببیند این بشر دو پایی  که افریده ای چند روز دیگر همزادش را می افریند. درد است آه است.

امروز خیلی حرف دارم که برای شما ها بنویسم .با یک اتفاق شروع می کنم.: مرگ را دوست دارم .زجر را دوست دارم .دیروز هیپنوتیزم شدم ویکی از زندگانی هایی که قبلا سیر کردم را باچشمانم دیدم .در پایان با درد مردم .نمی تونم رئال بنویسم خیلی سعی کردم نشد  .می خواهم به قلم خودم برگردم.

می دانیم لحظه ها سنگین

می دانیم غم در بغل داریم

کهنه فروش شهر ما چند روزی است که دیگر نیست

شهر من در خوابی که سالیانش بی شروع رو به پایان است. قاصدک/م.ذ

                                                                                ***

(این را برای استادم سرائیدم اول کتابی که بدان هدیه دادم. م.ر)

و دیگر هیچ....

راه من لمس حس باد نیست یا درخت یا حتی دخترکی زیبا

جاده ایست که مردمانش در انتظار سقوط پرنده ای هستند که هیچ وقت پرواز نکرد.قاصدک/م.ذ

+ نوشته شده در جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 7:12 بعد از ظهر توسط محمود |

بار اولی که می خواستم به خانه یشان برم بار ها سبک سنگین می کردم که برم یا نروم.نگا به نشانه های اطرافم انداختم .همه چیز منو ترغیب می کرد که این کار را انجام بدهم. تقریبا ساعت ۸ بود که موبایلم زنگ زد:پسر پس کجایی مگه نمی ایی بریم... نمی دونم...می ترسم... اه بچه ننه من ۱۰ دقیقه دیگه می ایم دنبالت تا برویم... رضا بود بعد بدون اینکه خدا حافظی کنه تلفن را قطع کرد. لحظاتی با خودم کلنجار رفتم که چه کار باید کنم.

نگاه سردی داشت. فقط منتظر بود که زمان زود بگذره و به پولش برسه .ترس عجیبی بدنم را گرفت .احساس خفه گی بهم دست داد.صدای تند نفس هام منو عذاب می داد :منتظر چی هستی ...هیچی هیچی... بوی عطر هراس آوری فضای اتاق را پر کرده بود.صورتم پر از عرق شده بود .یادم به فروغ افتاد .یادم به مادرم افتاد .یادم به کتاب درد افتادو یادم به خودم افتاد ...(اینها فقط تمرین می باشد /می می با حاله بای)

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 6:1 بعد از ظهر توسط محمود |

ما آدما هر روز که بزرگتر می شویم خیلی چیزا یادمون میره .امشب داشتم قهوه برا قهبه ها می خوردم.سرم عجیب درد می کرد.حوصله نداشتم.با یکی قرار داشتم قرار بود برم خونشون تا صبح پیش اش باشم ولی زنگ زد گفت نیا برام کار پیش اومده .حالم و عجیب گرفت.زنگ زدم به یکی دیگه گفت شمال ام تا چند روز دیگه نمی یام. هوا بد جور سرد بود. نگا به ساعتم انداختم .به سیگارم یه پکی زدم ... تمرین داستانویسی اردیبهشت ۸۶
+ نوشته شده در شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 1:38 قبل از ظهر توسط محمود |

جلد نوار را نگاه کرد و به نوازنده ی سنتور خیره شد.علیرضا طاهری !!!  یعنی چی علیرضا ... یادم بود آخرین باری که دیدمش ۱۰ سال پیش روی تخت بیمارستان داشت نفسای آخری را می کشید:ما ام رفتیم از این زندگی لعنتی خلاص شدیم .ناراحت نباش بازم هم دیگه رو می بینمیم .

اولین باری که رفتم ببینمش چهره خیلی شاد و پر هیبتی داشت .اتاق کوچیک و ساده ای چندتا سیا قلم ((دیدی مادر در خشکسالی محبت تلف شدیم/۲۵ آذر ۸۲ امیدنمازیان)) روی دیوارای اتاقش چشمگیر بود .صادق هدایت ناظر بر اتاق و فروغ هم شاهد بر دعوت ما .... سیال ذهن /ادامه دارد ...محمود

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم اسفند 1385ساعت 2:39 بعد از ظهر توسط محمود |

                        در همه دیر مغان نیست چومن شیدایی....

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 8:47 بعد از ظهر توسط محمود |

1

دردنیایی که آدمیان درکشاکش زد وخوردهاشان جان می دهندوبرای روزمرگی هاشان عرق می ریزندوحق را به نا حق می فروشند تا شاید لحظه ای را به ذلت به سر ببرند...

من....گوشه ای را اختیار می کنم و گریان سازم را به ناله در می آورم ....تا شاید من هم....

 

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم آذر 1385ساعت 8:45 بعد از ظهر توسط محمود |

پدر:آهی میکشد با دلی پر ز درد می گوید):زندگی آتشگهی دیرینه پا بر جاست گر بسوزد رقص شعله اش تا بیکران پیداست ور نه خاموش است و خاموشی گناه ماست

پسر:(پدر را دید می زند و با چشمانی پر ز اشک می گوید) آه.... ای خدا...

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت 12:31 بعد از ظهر توسط محمود |

 

مردابم...         

هزاران هزار سال خفته ام  در شب

 تنهایم می دانم

در برم نیلوفر آبی و بر سرم نی های پوسیده

گاهگاهی قفس تنهایی من می شکند نه به این نزدیکی

مردابم غم ندارم ز طوفان می دانم شب مرداب همیشه آرام است

                         قاصدک .محمود                                                     

+ نوشته شده در یکشنبه یکم مرداد 1385ساعت 1:32 بعد از ظهر توسط محمود |

درست در خاطرم نیست چی برایم به یادگار گذاشته .ولی تنها چیزی که ازش برام مونده .یک صندوقچه ی قدیمی که مدتهاست سراغش نرفتم....

بوی مادربزرگم را می دهد .تقریبا هوا میش و گرگ بود که او آن صندوقچه را برایم آورد و حکایت روزگار دراز ش را برایم گفت ...و رفت و رفت.....تا به سیاهی آرامش اش رسید.....

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 6:32 قبل از ظهر توسط محمود |

زندگی من موج قرمزی ست که در سایه ی کهنه درخت کویر دور نقش بسته است .سالهاست که دیگر شور ونشاطی در رقص اش نمی بینم...به یغماگرفته اند ...می دانم...حال که روزگاری را به سر کردم با یک فاجعه خوش نهان به پایانش میرسد ....

در لابه لای خاکسترش به دنبال شرری می گردم ...اما افسوس و صد افسوس رهگذری در پی کشیدن بر روی قلمدان خویش او را هم از من گرفت...

به یاد صادق هدایت 

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم تیر 1385ساعت 11:44 بعد از ظهر توسط محمود |