زمان گذشت و گذشت و خواهان گذشتن است
خدا خواب است ودر خوابی بس هزاران ساله رفته است .کسی خبر از منزلگاهش ندارد که بیدارش کند و بگویید ببیند این بشر دو پایی که افریده ای چند روز دیگر همزادش را می افریند. درد است آه است.
امروز خیلی حرف دارم که برای شما ها بنویسم .با یک اتفاق شروع می کنم.: مرگ را دوست دارم .زجر را دوست دارم .دیروز هیپنوتیزم شدم ویکی از زندگانی هایی که قبلا سیر کردم را باچشمانم دیدم .در پایان با درد مردم .نمی تونم رئال بنویسم خیلی سعی کردم نشد .می خواهم به قلم خودم برگردم.
می دانیم لحظه ها سنگین
می دانیم غم در بغل داریم
کهنه فروش شهر ما چند روزی است که دیگر نیست
شهر من در خوابی که سالیانش بی شروع رو به پایان است. قاصدک/م.ذ
***
(این را برای استادم سرائیدم اول کتابی که بدان هدیه دادم. م.ر)
و دیگر هیچ....
راه من لمس حس باد نیست یا درخت یا حتی دخترکی زیبا
جاده ایست که مردمانش در انتظار سقوط پرنده ای هستند که هیچ وقت پرواز نکرد.قاصدک/م.ذ
نگاه سردی داشت. فقط منتظر بود که زمان زود بگذره و به پولش برسه .ترس عجیبی بدنم را گرفت .احساس خفه گی بهم دست داد.صدای تند نفس هام منو عذاب می داد :منتظر چی هستی ...هیچی هیچی... بوی عطر هراس آوری فضای اتاق را پر کرده بود.صورتم پر از عرق شده بود .یادم به فروغ افتاد .یادم به مادرم افتاد .یادم به کتاب درد افتادو یادم به خودم افتاد ...(اینها فقط تمرین می باشد /می می با حاله بای)
اولین باری که رفتم ببینمش چهره خیلی شاد و پر هیبتی داشت .اتاق کوچیک و ساده ای چندتا سیا قلم ((دیدی مادر در خشکسالی محبت تلف شدیم/۲۵ آذر ۸۲ امیدنمازیان)) روی دیوارای اتاقش چشمگیر بود .صادق هدایت ناظر بر اتاق و فروغ هم شاهد بر دعوت ما .... سیال ذهن /ادامه دارد ...محمود

در همه دیر مغان نیست چومن شیدایی....
دردنیایی که آدمیان درکشاکش زد وخوردهاشان جان می دهندوبرای روزمرگی هاشان عرق می ریزندوحق را به نا حق می فروشند تا شاید لحظه ای را به ذلت به سر ببرند...
من....گوشه ای را اختیار می کنم و گریان سازم را به ناله در می آورم ....تا شاید من هم....
پدر:آهی میکشد با دلی پر ز درد می گوید):زندگی آتشگهی دیرینه پا بر جاست گر بسوزد رقص شعله اش تا بیکران پیداست ور نه خاموش است و خاموشی گناه ماست
پسر:(پدر را دید می زند و با چشمانی پر ز اشک می گوید) آه.... ای خدا...
مردابم...
هزاران هزار سال خفته ام در شب
تنهایم می دانم
در برم نیلوفر آبی و بر سرم نی های پوسیده
گاهگاهی قفس تنهایی من می شکند نه به این نزدیکی
مردابم غم ندارم ز طوفان می دانم شب مرداب همیشه آرام است
قاصدک .محمود
بوی مادربزرگم را می دهد .تقریبا هوا میش و گرگ بود که او آن صندوقچه را برایم آورد و حکایت روزگار دراز ش را برایم گفت ...و رفت و رفت.....تا به سیاهی آرامش اش رسید.....
در لابه لای خاکسترش به دنبال شرری می گردم ...اما افسوس و صد افسوس رهگذری در پی کشیدن بر روی قلمدان خویش او را هم از من گرفت...
به یاد صادق هدایت